شب است وسکوت بس عمیق سایه ها روی دیوار می رقصند . کوچه است
و صدای گرم گامهای من ،چقدر بهاری شده ام .
از کنار پنجرهای عبور می کنم صدای خنده ی چند نفر به گوشم میخورد
خنده هایی که حکایت از خوشبختی دارند، خوشبختی آن لحظه ایست که ساده چون
آبشار می توان عشق را معنا کرد. خوشبختی من وتو
در سلام های صمیمانه ایست که به آیینه می دهیم و جواب های بی ریایی
که آیینه به ما میدهد.خوشبختی آن لحظه ایت که می توانیم
روح بهار را به درون اطاق راه دهیم.
آن هنگام که خوشی هایمان را با هم تقسیم کنیم.
آری خوشبختی آن است که در حال سختی ها نیز شکر گوئیم و بدانیم که خوشبختیم ،
زیرا کسی که امروز خود را خوشبخت بداند
فردا نیز خواهد دانست. ای حس خوب بودن دست های پر طپشت را
به دست های زندگی بسپار تا فردا را بیابی
و خوشبختی را به چشم های بسته هدیه کنی. بیا گذشته را فراموش کنیم و اکنون را نیز
در ذهنمان با عشق و محبت پرورش دهیم . آری ای خوب خوشبختی
را به خاطر بسپار و برای رسیدن به آن فکر های
روشنی از آن در ذهنت به وجود بیاور. خوشبختی چنین است...
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/09/29ساعت 18:40  توسط mangooly
|
در انتهای کوچه ی کودکی زیر برگ های سوخته از
آفتاب تابستان گورعشق من پنهان است. مدفن احساسی که
باید فراموشش کرد و به یاد نیاورد که با همراهی اش
میشد کفش های سفر را پوشید و از کوچه باغ ها با کوله بار محبت
از خاطرات گذشت در آن سوی افق با امید زندگی
کرد و صورت عاطفه را بوسید وبه صداقت لحظه ی وصال پیوست.
بارش تند عشق جز نابودی و نا کامی یادگار دیگری
از خود به جا نگذاشت کاش عمر من به کوتاهی عمر آرزوهایم باشد .
آخر آن روز که قصه ما به نقطه ی تلاقی عشق
و امتحان رسید من باختم و او برد زیرا آن که دل می بازد همیشه و در
هر صورت بازنده است...............................!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/09/23ساعت 19:40  توسط mangooly
|
من که هستم؟ دیوانه ای غوطه ور در ژرفای اندوه؟بغض پنهان آیینه های زنگار؟
قطره اشکی غریبه ای آواره؟یا حبابی سرگردان
در پهنه ی وسیع زندگی ، من که بودم؟ شاگرد ترک تاز ترانه های ابلیس ؟
هوشمندی مست ؟بیگانه وغریب با دنیای روح پرور
و انسانیت و راد مردی؟مدهوش و شیفته ی نامردی و نا جوان مردی
یا مهره ی مطرود سر نوشت..........!!!
+ نوشته شده در شنبه
1384/09/19ساعت 21:19  توسط mangooly
|
اگر میتوانستم دیوانگی را برای تو به تصویر بکشم و اگر می توانستم
ان چرا که در درونم به تلاطم در می اید شرح دهم
اگر میتوانستم بدانم پشت ان ارام نگاه چه میگذرد اگر فقط یک بار از
میان نگاه های سرکشم حرف دل بی قرار را
می خواندی من زندگی را با بهشت و گنج قارون عوض نمی کردم و
بگذار عاشقانه گلواژه های زندگانی را که با
وجود تو رنگ امید به خود گرفته اند را توصیف کنم و بگویم بگذار
عاشقانه بگویم دوستت دارم 


+ نوشته شده در یکشنبه
1384/09/13ساعت 19:42  توسط mangooly
|
+ نوشته شده در شنبه
1384/09/05ساعت 22:2  توسط mangooly
|
فاصله بین من وتو ساقه های خشکیده من
و شاخه های شاداب توست اما به این
دلخوشم که ریشه هایمان یکیست اری.............
+ نوشته شده در شنبه
1384/09/05ساعت 1:15  توسط mangooly
|
اگر فاصله ها مانع شنیدن ضربان قلبم می شود اگر غبار مانع دیدن اشک هایم می شود و اگر باد و باران گرمی و لطافت مرا از بین میبرد اگر کوه بهانه ایست برای جدایی و تاریکی برای لحظه ای عاشق باش ان گاه من را خواهی دید
+ نوشته شده در شنبه
1384/09/05ساعت 1:11  توسط mangooly
|
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم مهم این است که چند لحظه بهاری زندگی کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/09/03ساعت 22:29  توسط mangooly
|
تو زندگی دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/09/01ساعت 22:16  توسط mangooly
|