داستان شاه عباس و پینه دوز (قسمت آخر)
شاه عباس خود را به پینه دوز رساند با کمال تعجب سفره اش را
بسیار گسترده و رنگین یافت.
مرغ و ماهی و کباب ...
پرسید : چه شده مرد گنج یافته ای؟ پینه دوز گفت: امروز اتفاق عجیبی افتاد .
در خیابان بودم که آمدند مرا به عالی قاپو بردند و گفتند که از امروز و از این ساعت
به سمت جلادی مخصوص مفتخر شده ای.
ردای سرخ و شمشیر جواهر نشانی هم به من دادند.
تا عصر در گوشه ای نشستم، تا اینکه غروب به من رخصت دادند. من هم بردم شمشیر را
گرو گذاشتم و بساط امشب را چیدم.شاه گفت: ای وای اگر
فردا امر کنند که گردن مجرمی را بزنی چه کنی؟ جانت رفت!
پیر مرد گفت:تا فردا خدا بزرگ است.
صبح روز بعد در تالار شاهی صدای جلاد!جلاد!بلند شد.پیشکار مخصوص دوید
و جلاد را صدا زد . پینه دوز دیروز و جلاد امروز را به اتاقی آوردند
که سفره چرمینی پهن بود وسط آن مردی را در غل و زنجیر نشانده بودند.
شاه تا چشمش به او افتاد گفت: جلاد بزن گردن این خائن را.
جلاد تازه کار بینوا که جان خودش را هم در خطر میدید گفت:
اجازه دهید جسارت کنم و به عرض حضرت سلطان برسانم که به قلب من
الهام شده که این مرد بی گناه است .
شاه فریاد زد: ای سگ نابکاره این فضولیها به تو نیامده.بر خلاف رای ما حرف میزنی!
بزن گردنش را......................!
پینه دوز با گردن کج رو به آسمان کرد و گفت: خدایا اگر این مرد واقعا بی گناه
است تیغه شمشیر مرا تبدیل به چوب خشک کن تا خون بی گناه نریزد.
آنگاه قبضه شمشیر را گرفت و با حرکتی ناگهانی آن را از نیام کشید و فریاد زد
خدایا!ببینید! این لطف خدا است. تیغه آهنی تبدیل به چوب شده است.
شاه عباس که دیگر نمیتوانست جلو خنده اش را بگیرد
گفت: حقا که ما را از رو بردی .
دستور داد انعام مفصلی به وی دهند و مشاغل ممنوع را آزاد کنند.....
پایان
